e3mail70

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم اوقات خوبی داشته باشید.

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لینک کنید!

زمان

سایر

ورود اعضا:

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 19
بازدید ماه : 20
بازدید کل : 9017
تعداد مطالب : 19
تعداد نظرات : 11
تعداد آنلاین : 1


شهر من

کهنوج

***********************

کَهنوج (نام در محل: کَهنو) از شهرهای استان کرمان در جنوب شرقی ایران است. شهر کهنوج مرکزخود کهنوج است.

در مرکز این شهر قلعه ضرغام وجود دارد که هسته اولیه تشکیل این شهرستان بوده‌است. . ودر حال حاضر قسمتی از آن هنوز وجود دارد. این شهرستان بنابر سرشماری مرکز آمار ایران، در سال ۱۳۸۵ جمعیتی برابر ۱۰۵۲۰۷ نفر داشته‌است(مسلما الان تغییر کرده). کهنوج جنوبی ترین شهرستان استان کرمان است و پس از شهرستان کرمان، دومین شهرستان پهناور این استان می‌باشد.

اشعار:

مو ناز تو ناخرم

...

ادامه مطالب در ادامه مطلب......

***********************


ادامه مطلب
نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

فرار از زندگی

الفراررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

برو که بریم..........................

نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

خاطرات کودکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ما بودند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به من داده بود

درس پند آموز روباه و زاغ

روز مهمانی کوکب خانم،

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تصمیم کبری هم خوب بود

چوپان دروغگو تنها بود

یادش بخیر
نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

آدمی

ادمی خیلی عجیبه خیلی... 

همیشه به فکره که از میون بور به نتایجش برسه 

همیشه دوس داره زود به هدفش برسه 

همیشه دوس داره کاری که شروع میکنه زود هم نتیجشو ببینه

همیشه برای خودش ناراحتی بوجود میاره

همیشه با داشتن همچی بازهم انگاری چشماش بستس و هیچی نمیبینه

همیشه ناشکره و در حال شکایت از خداست

همیشه از یاد خدا غافل میمونه

و.............................

نمیدونم خدا چه موجود عجیبی افریده واقعا جالبه و خنده دار از کارایی که این بنی بشر انجام میده

نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

* * *

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.  

  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » 

دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی،  ما به ازائی ندارد.»

پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»

...

   سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
  دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

  سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید

   آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

      زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.

آهسته انرا خواند:

      «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

* * * 

نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

تنها و غمگین

این روزها کمتر آدمی پیدا میشه تنها نباشه یا که آدمای دور و برش رو اونجوری که باید نیستن!!!!!

یکی میگفت ما تنها نیستیم ما دوست داریم آدمای دور و برمون زیاد باشن،در حالی که خودمونم باید دور و بر آدمای دیگه باشیم ولی نشستیم ومنتظریم که یکی بیاد دورمون.

راست میگه بنده خدا، ما نشستیم یکی بیاد با ما دوست شه اون یکی هم نشسته یکی بیاد باهاش دوست شه اینجوریم که همه تنهاییم.

عزیز من از همین الان شروع کن یه smsیا یه زنگ به یکی بزن ببین چه جوری تحویلت میگیره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه این همه مخاطب تو گوشیت بدرد کی میخورن هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم کی بود میگفت:

ما خودمان انتخاب میکنیم که تنها باشیم!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از قدیم گفتن دنیا دو روزه پس تنها نباشین..........................

نويسنده: اسماعیل لينک به اين مطلب

این وبلاگ

این وبلاگ موضوع خاصی رو دنبال نمیکنه وفقط برای اوقات فراغت خودم وخودتون ساختمش؛ پس فراغت خوبی داشته باشید. اگه کسی کاری داشت یا خواست مطلبی رو به این وبلاگ اضافه کنه باهام تماس بگیره.

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجودر وبلاگ

طراح قالب

کلیه حقوق محفوظ نیست! |ارائه از نازترین